محنطلغتنامه دهخدامحنط. [ م ُ ح َن ْ ن َ ] (ع ص ) آنکه حنوط پاشد بر میت . (آنندراج ). || رسیده از گیاه رمث . مُحَنَّط. (ناظم الاطباء).
محنطلغتنامه دهخدامحنط. [ م ُ ن ِ ] (ع ص ) گیاه رمث سپید گشته . پخته شده و رسیده از گیاه رمث . (ناظم الاطباء).
محنتفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزمون، آزمایش، امتحان، بلا ۲. تعب، رنج، سختی، عنا، مرارت، مشقت ۳. اندوه، غصه، غم، کرب ۴. آزار، عذاب، گزند، محنه
محنتلغتنامه دهخدامحنت . [ م ِ ن َ ] (ع اِ) بلا. آفت . (ناظم الاطباء). بلیه . مقابل منحت . (یادداشت مرحوم دهخدا). گرفتاری . فتنه . (منتهی الارب ). ج ، محن : که را محنتی سخت خواهد
مهنتلغتنامه دهخدامهنت . [ م ُ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چانف بخش بمپور شهرستان ایرانشهر در 65هزارگزی جنوب بمپور کنار راه مالرو چانف به نیکشهر. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8
مهنتلغتنامه دهخدامهنت . [ م َ ن َ / م ِ ن َ ] (ع مص ) مَهن . خدمت کردن . (منتهی الارب ). مهنة. رجوع به مهنة شود.
محنطةلغتنامه دهخدامحنطة. [ م ُ ح َن ْ ن َ طَ ] (ع ص ) مؤنث محنط: اقمشة المومیاء المحنطة. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به محنط شود.
محنطةلغتنامه دهخدامحنطة. [ م ُ ح َن ْ ن َ طَ ] (ع ص ) مؤنث محنط: اقمشة المومیاء المحنطة. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به محنط شود.
اخیروسیالغتنامه دهخدااخیروسیا. [ ] (اِخ ) بحیره یا غدیریست بمصر در جنوب منف بین هلیوپولیس و اماکنی که در آنها اشیاء محنّطه مینهادند و خارون نوتی اموات را بدانجاجهت دفن نقل میکرد ولی