محمرلغتنامه دهخدامحمر. [ م َ م َ ] (اِخ ) زمینی است نزدیک مکه . ناحیه ای است میان مرو علاف از منازل خزاعه و به گفته ٔحذیفه دهی است میان علاف و مر. (از معجم البلدان ).
محمرلغتنامه دهخدامحمر. [ م ِ م َ ] (ع اِ) اسب پالانی . (مهذب الاسماء) (ازمنتهی الارب ). مُحَمَّر. (از اقرب الموارد). یحمور. فرس هجین . (یادداشت مرحوم دهخدا). اسب غیرنجیب که در ت
محمرلغتنامه دهخدامحمر. [ م ُ ح َم ْ م َ ](ع ص ) سرخ کرده شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). سرخ . (ناظم الاطباء). || کسی که به وی «یا حمار» گفته شده باشد. (ناظم الاطباء). || فرس هجین
محمرلغتنامه دهخدامحمر. [ م ُ ح َم ْ م ِ] (اِخ ) یکی از محمره ٔ خرمیه که مخالفان مبیضه اند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به محمرة شود.
محمرلغتنامه دهخدامحمر. [ م ُ ح َم ْ م ِ] (ع ص ) سرخ کننده . (یادداشت مرحوم دهخدا). || نزد اطبا دارویی است که خون لطیف را به سوی پوست بدن آدمی کشاند کشیدنی بس قوی و نیرومند بنحوی
محمراتلغتنامه دهخدامحمرات . [ م ُ ح َم ْ م ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مُحَمِّر.داروها که پوست تن سرخ کنند. و رجوع به محمر شود.
محمرهلغتنامه دهخدامحمره . [ م َ ح َم ْ م َ رَ ](اِخ ) نام قدیم خرمشهر است ، شهری به خوزستان در ساحل شرقی کارون آنجا که کارون به شط پیوندد در چهارده هزارگزی آبادان و 120هزارگزی اه
محمرةلغتنامه دهخدامحمرة. [ م ُ ح َم ْ م ِ رَ ] (اِخ ) گروهی از خرمیه خلاف مبیضه ، محمر، یکی . آنها که شعاری سرخ رنگ دارند چون مبیضه و مسوده و آنان فرقه ای از خرمیه اند و یکی آن م
محمرةلغتنامه دهخدامحمرة. [ م ُ ح َم ْ م ِ رَ ] (ع ص ) تأنیث محمر: ادویه ٔ محمرة، محمرات . رجوع به مُحَمِّر شود.
محمراتلغتنامه دهخدامحمرات . [ م ُ ح َم ْ م ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مُحَمِّر.داروها که پوست تن سرخ کنند. و رجوع به محمر شود.
محمرةلغتنامه دهخدامحمرة. [ م ُ ح َم ْ م ِ رَ ] (اِخ ) گروهی از خرمیه خلاف مبیضه ، محمر، یکی . آنها که شعاری سرخ رنگ دارند چون مبیضه و مسوده و آنان فرقه ای از خرمیه اند و یکی آن م
محمرةلغتنامه دهخدامحمرة. [ م ُ ح َم ْ م ِ رَ ] (ع ص ) تأنیث محمر: ادویه ٔ محمرة، محمرات . رجوع به مُحَمِّر شود.
محمرهلغتنامه دهخدامحمره . [ م َ ح َم ْ م َ رَ ](اِخ ) نام قدیم خرمشهر است ، شهری به خوزستان در ساحل شرقی کارون آنجا که کارون به شط پیوندد در چهارده هزارگزی آبادان و 120هزارگزی اه