محقرلغتنامه دهخدامحقر. [ م ُ ح َق ْ ق َ ] (ع ص ) مختصر. کم مایه . اندک . ناچیز : در آب وآتش چون بنگریست حشمت توبه چشمش آمد پست و محقر آتش و آب . مسعودسعد.خاقانیا به کعبه رسیدی ر
محقراتلغتنامه دهخدامحقرات . [ م ُ ح َق ْ ق َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ محقرة. ناچیزها و چیزهای خرد و ریزه . (ناظم الاطباء). ریزگان . (منتهی الارب ). صغایر. (تاج العروس ) : طغرل بک ... پیغا
محقرةلغتنامه دهخدامحقرة. [ م َ ق َ رَ ] (ع مص ) خرد بودن . حقیر بودن . خرد و خوار بودن . (آنندراج ). حقارت .و حقارت شود. || (اِمص ) خردی . حقیری . خواری . (آنندراج ). رجوع به حقی
محقراتلغتنامه دهخدامحقرات . [ م ُ ح َق ْ ق َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ محقرة. ناچیزها و چیزهای خرد و ریزه . (ناظم الاطباء). ریزگان . (منتهی الارب ). صغایر. (تاج العروس ) : طغرل بک ... پیغا
محقرةلغتنامه دهخدامحقرة. [ م َ ق َ رَ ] (ع مص ) خرد بودن . حقیر بودن . خرد و خوار بودن . (آنندراج ). حقارت .و حقارت شود. || (اِمص ) خردی . حقیری . خواری . (آنندراج ). رجوع به حقی