محصونلغتنامه دهخدامحصون . [ م َ ](ع ص ) محفوظ و استوار. (ناظم الاطباء). استوارشده به حصار و جز آن . (آنندراج ). محفوظ و نگاهداشته شده .- محصون کردن ؛ محفوظ کردن . مصون نگاه داشت
مُحْصَنَاتِفرهنگ واژگان قرآنزنان شوهر دار- زنان با عفت (اصلش ازاحصان به معنی منع است و قلعه را هم از این جهت حصن می گویند چون از ورود اغیار منع و جلوگیری می کند و زن شوهر دار هم از این جهت
مُحْصِنِينَفرهنگ واژگان قرآنزنان با عفت( احصان (در اصل :ممانعت)در مورد زنان در سه مورد به كار مي رود :شوهردار بودن -آزادي - عفت داشتن)
محزونفرهنگ مترادف و متضادافسرده، اندوهکش، اندوهگین، تنگدل، حزین، غمناک، غمین، گرفته، متاسف، مغموم، ملول، مهموم ≠ شاد
عدلاملغتنامه دهخداعدلام . [ ] (اِخ ) (به عبری عدل قوم )، (پنهان کننده )اسم مغاره ای که در حوالی بیت لحم بوده داود در آنجامتواری گردیده و بر حسب تقلید در وادی قریطون در شرق بیت لح
سپیددزلغتنامه دهخداسپیددز. [ س َ / س ِ پیدْ، دِ ] (اِخ ) نام دز [ دژ ] سپید است از قلاع مشهوره ٔ قدیمه ٔ پارس و آن کوهیست منقطع از جبال و هیچ کوهی بر آن مشرف نیست ، دور دامنه ٔ آن