محصلینلغتنامه دهخدامحصلین . [ م ُ ح َص ْ ص ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِمُحَصِّل (در حالت نصبی و جری ). رجوع به محصل شود.
محجلینلغتنامه دهخدامحجلین . [ م ُ ح َج ْ ج َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ محجل (در حالت نصبی و جری ).- قائد الغرالمحجلین ؛ لقبی است علی علیه السلام را، پیشوای گروه سپیدجبهگان ودست و پای سفید
محصلانهلغتنامه دهخدامحصلانه . [ م ُ ح َص ْ ص ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) همچون محصلان . مانند شاگردان . || (اِمرکب ) قلق و خدمتانه . (ناظم الاطباء). اجرتی و مزدی که بفراهم آور
محصلیلغتنامه دهخدامحصلی . [ م ُ ح َص ْ ص ِ ] (حامص ) عمل محصل . کار و شغل و مأموریت محصل در اجرای کار. (ناظم الاطباء). رجوع به مُحَصِّل و تذکرةالملوک (ص 10) شود. || ابرام و پافش
محصنینلغتنامه دهخدامحصنین . [ م ُ ص ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مُحصِن (در حالت نصبی و جری ) : و احل لکم ماوراء ذلکم ان تبتغوا باموالکم محصنین غیرمسافحین . (قرآن 24/4). اذا آتیتموهن اجورهن
مصلینلغتنامه دهخدامصلین . [ م ُ ص َل ْ لی ] (ع ص ، اِ) ج ِ مصلی . نمازگزاران نمازخوانان : فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون . (قرآن 4/107 - 5). و رجوع به مصلی شود.
جمال الدین اردبیلیلغتنامه دهخداجمال الدین اردبیلی . [ ج َ لُدْ دی ن ِ اَ دَ ] (اِخ ) محمدبن عبدالغنی از مشاهیر نحویان و ادیبان بود. از تألیفات وی شرح بر انموذج زمخشری است در نحو که از معروف
شرکت کردنلغتنامه دهخداشرکت کردن . [ ش ِ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شرکت جستن . دخالت نمودن . وارد شدن . پیوستن . به جمع درآمدن : محصلین در امتحانات نهایی شرکت کردند. (یادداشت مؤلف ). ر
موسی خانلغتنامه دهخداموسی خان . [ سا ] (اِخ ) قاسملوی افشار پس از فتح قلعه ٔ ارومی به دست کسان محمدحسن خان قاجار گرفتار گردید و به علت ضرب و شتمی که از محصلین دیده بود پس از سه ماه
اعتمادالسلطنهلغتنامه دهخدااعتمادالسلطنه . [ اِ ت ِ دُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) میرزاحسن یا محمدحسن خان ملقب به صنیعالدوله و مؤتمن السلطنه ، پسر حاجی علی خان مراغه ای ملقب به حاجب الدوله و