محشوشلغتنامه دهخدامحشوش . [ م َ ] (ع ص ) شتر آماسیده پهلو. (ناظم الاطباء). || سوخته شده . || آلوده شده . || مکروه . (غیاث ) (آنندراج ).
مَحْشُورَةًفرهنگ واژگان قرآنگردآوري شده -محشور شده(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)
مشوشفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسیمه، آشفته، بیآرام، پریشان، شوریده، مضطرب، ناراحت، نگران، هراسان ۲. نامرتب ≠ آرام
مشوش کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن ≠ آرام ساختن
تُحْشَرُونَفرهنگ واژگان قرآنمحشور مي شويد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشْرٌفرهنگ واژگان قرآنمحشور کردن -بيرون کردن از ديار(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حُشِرَتْفرهنگ واژگان قرآنمحشور شد (کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)
مَحْشُورَةًفرهنگ واژگان قرآنگردآوري شده -محشور شده(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)