محشورلغتنامه دهخدامحشور. [ م َ ] (ع ص ) مرد مطاع که مردمان به خدمت وی شتابند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
محشورلغتنامه دهخدامحشور. [م َ ] (ع ص ) حشر کرده شده . برانگیخته شده . (ناظم الاطباء). روز قیامت برانگیخته شده . (غیاث ) (آنندراج ).- محشور شدن ؛ حشر کرده شدن .- || گرد آمدن . آم
محشورفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ویژگی آنکه در روز قیامت با کسی در یکجا گرد آید.۲. همدم؛ همراه؛ همصحبت.
محشور شدنفرهنگ انتشارات معین( ~ . شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) 1 - گرد آمدن با کسی (کسانی ) در روز قیامت . 2 - معاشر شدن .
تُحْشَرُونَفرهنگ واژگان قرآنمحشور مي شويد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشْرٌفرهنگ واژگان قرآنمحشور کردن -بيرون کردن از ديار(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حُشِرَتْفرهنگ واژگان قرآنمحشور شد (کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)
نَحْشُرُفرهنگ واژگان قرآنمحشور کنيم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
يُحْشَرُفرهنگ واژگان قرآنمحشور مي شود(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)