محرلغتنامه دهخدامحر. [ م ُ ح ِرر ] (ع ص ) خداوند شتران تشنه . (از منتهی الارب ). آنک شتران او حرار گشتند یعنی تشنه شدند. (از اقرب الموارد). || روز گرم . (آنندراج ) (از منتهی ال
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) رئیس و پیشوای مانویان در عهد خلافت ولیدبن عبدالملک و ولایت خالدبن عبداﷲ القسری به عراق و فرقه ٔ مهریه ٔ مانویه بدو منسوب است . (از ابن الندی
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) نام آتشکده ای است : چو آذرگشسب و چو خراد و مهرفروزان به کردار گردان سپهر. فردوسی .رجوع به فهرست ولف بر شاهنامه شود.
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) نام مردی که بر زنی ماه نام عاشق بوده و قصه ٔ ایشان مشهور است . (برهان ).
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِ) نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند. (برهان ). || سنگ سرخ . (برهان ) (آنندراج ). || قبه ٔ زرینی که بر سر چت
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش داورزن شهرستان سبزوار. با 1109 تن سکنه . محصول آن پنبه و زیره است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
محرابلغتنامه دهخدامحراب . [ م ِ ] (ع ص ) محرب . (منتهی الارب ). مردی محراب ؛ مردی بسیار جنگ آور و دلیر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
محرراتلغتنامه دهخدامحررات . [ م ُ ح َرْ رَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ محررة. نوشته ها. تحریرشده ها. رجوع به محرر شود.
مِحْرَابَفرهنگ واژگان قرآنمحراب (محراب مسجد را بقول بعضي از اين جهت محراب خواندهاند که آنجا جاي حرب و ستيز نمودن با دشمن و با هواي نفس است و بعض ديگر گفتهاند : بدين جهت محراب خوانده شده