محدود کنندهواژهنامه آزادکران بند؛ واژۀ پیشنهادی پارسی. آن همان limiter است که در بسیاری از دستگاه ها به کار می رود. برای نمونه، کران بند ولتاژ که کران های بالا و پایین ولتاژ را می بندد
محدودکنندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام دودکننده، محدودسازنده، مشروط، غیر منعطف، شاق، سخت، دشوار افسارزده، محدود(شده)، زندانی▼ انحصارطلب، انحصارگرا بسته، تنگ، باریک مانع انحص
آمینواسید محدودکنندهlimiting amino acidواژههای مصوب فرهنگستانآمینواسیدی ضروری که به مقدار کم در بدن وجود دارد و ساخت پروتئین به آن وابسته است و نبود نوعی خاص از آن سبب کاهش میزان ساخت پروتئین در بدن میشود
مسدودکنندة گره عصبیganglionic blocker, ganglion-blocking drugواژههای مصوب فرهنگستاندارویی پادکنشگر که باعث مسدود شدن یا اختلال در مسیر انتقال پیامها در گرههای عصبی میشود