محترفلغتنامه دهخدامحترف . [ م ُ ت َ رَ ] (ع اِ) جای کسب و حرفه . (از اقرب الموارد). جای کسب کردن و ورزیدن . (ناظم الاطباء).
محترفلغتنامه دهخدامحترف . [ م ُ ت َ رِ] (ع ص ) نعت فاعلی از احتراف . هم پیشه و صاحب پیشه . (آنندراج ). پیشه ور. (دهار). صاحب حرفه . (از اقرب الموارد). پیشه ور و صنعتگر. (ناظم الا
محترفهلغتنامه دهخدامحترفه . [ م ُ ت َ رِ ف َ ] (ع ص ، اِ) پیشه وران . (یادداشت مرحوم دهخدا). پیشه وران و صنعت گران و این در اصل صیغه ٔ اسم فاعل واحد مؤنث است از باب افتعال که صفت
مُتَحَرِّفاًفرهنگ واژگان قرآنكسي كه (براي غافلگيري دشمن)از اين سو به آن سو مي رود( تحرّف به معناي انحراف از خط وسط و ميل به حرف است که به معناي طرف هر چيزي است )
مُتْرَفُوهَافرهنگ واژگان قرآنعیاشان - خوش گذرانانِ مغرور و سرمست ( در اصل "مترفون " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است ، که به معناي زياده روي
محترفهلغتنامه دهخدامحترفه . [ م ُ ت َ رِ ف َ ] (ع ص ، اِ) پیشه وران . (یادداشت مرحوم دهخدا). پیشه وران و صنعت گران و این در اصل صیغه ٔ اسم فاعل واحد مؤنث است از باب افتعال که صفت
پیشه ورلغتنامه دهخداپیشه ور. [ ش َ / ش ِ وَ ] (ص مرکب ) محترف . (دهار). صانع. قراری . (منتهی الارب ). صنعتگر. اهل حرفه . و صاحب هنر. (آنندراج ). صنعتکار. استادکار. پیشه کار. پیشه گ
تپنگولغتنامه دهخداتپنگو. [ ت َ پ َ ] (اِ) ظرفی که اصناف محترفه زرفروخت اسباب و اجناس در آن ریزند. (برهان ). صندوق حلوائیان و بقالان و سایر محترفه ، که در آن زر گذارند. (فرهنگ رشی