مجیزلغتنامه دهخدامجیز. [ م َ ] (اِ) در تداول عامه تملق .چاپلوسی . چرب زبانی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).- مجیز کسی را گفتن ؛ از او چاپلوسی کردن . تملق گفتن از او. (یادداشت به
مجیزلغتنامه دهخدامجیز. [ م ُ ] (ع ص ) رخصت دهنده و پروانه دهنده . (ناظم الاطباء)(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اجازه شود. || ولی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)
مجیزفرهنگ انتشارات معین(مُ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - اجازه دهنده ، رخصت دهنده . 2 - ولی و مصلح امر یتیم . 3 - بندة مأذون در تجارت .
مجیضلغتنامه دهخدامجیض . [ م ُ ج َی ْ ی ِ ] (ع ص ) برگردنده از چیزی و میل کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آن که میل می کند و برمی گردد. (ناظم الاطباء).
مجیز گفتنلغتنامه دهخدامجیز گفتن . [ م َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) تملق گفتن .رضای خاطر کسی را با گفتن حرفهای مطابق میل وی بدست آوردن . چاپلوسی کردن کسی را به دروغ و برای پیش بردن مقصد خوی
مجیز گفتنلغتنامه دهخدامجیز گفتن . [ م َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) تملق گفتن .رضای خاطر کسی را با گفتن حرفهای مطابق میل وی بدست آوردن . چاپلوسی کردن کسی را به دروغ و برای پیش بردن مقصد خوی
مجیزگویلغتنامه دهخدامجیزگوی . [ م َ ] (نف مرکب ) ظاهراً مصحف مزاج گوی است . در تداول عامه ، متملق . چاپلوس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجیز و ماده ٔ قبل شود.
مجیزگوییلغتنامه دهخدامجیزگویی . [ م َ ] (حامص مرکب ) حالت و صفت مجیزگوی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تملق گویی . و رجوع به مجیز و مجیزگوی شود.
درب المجیزینلغتنامه دهخدادرب المجیزین . [ دَ بُل ْ م ُ ] (اِخ ) جایگاهی است که نام آن در شعر فرزدق آمده است . (از معجم البلدان ).