مجموعیلغتنامه دهخدامجموعی . [ م َ ] (حامص ) مجموع بودن . آسوده خاطر بودن .خاطرجمع بودن . آسودگی خاطر. فراغت بال : نه آدمی است که در خرمی و مجموعی به خستگان پراکنده بر نبخشاید. سعد
مجموعیتلغتنامه دهخدامجموعیت . [ م َ عی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) مجموع بودن . حالت مجموع . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجموع شود.
مجموعاًلغتنامه دهخدامجموعاً. [ م َ عَن ْ ] (ع ق ) جملگی و همگی و تمامی . (ناظم الاطباء). روی هم رفته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مجموعفرهنگ مترادف و متضاد۱. تمام، جمع، جمیع، کل، کلیه، همگی، همه ۲. بسامان ۳. آسودهخاطر، آسودهدل، خاطرجمع ≠ پریشان ۴. جمع، جمع شده، گردآمده ≠ پراکنده
مجموعیتلغتنامه دهخدامجموعیت . [ م َ عی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) مجموع بودن . حالت مجموع . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجموع شود.
الحاقاتلغتنامه دهخداالحاقات . [ اِ ] (ع اِ) ج ِ اِلحاق . رجوع به الحاق شود. || اصطلاحی است در علم استیفاء. صاحب نفائس الفنون آرد: هرگاه مجموعی مکتوب شود یا باقی از حساب مثبت گردد و
سازمانلغتنامه دهخداسازمان . (اِمص ، اِ مرکب ) تشکیلات . حالت قسمتهائی که واحد و مجموعی را برای انجام فعالیتهای خاصی تشکیل میدهند. چون : سازمان حکومتی .سازمان نظامی . سازمان برنامه
صور کواکبلغتنامه دهخداصور کواکب . [ ص ُ وَ رِ ک َ ک ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) صورت ستارگان . ستارگان که مجموعی از آنها صورتی را تشکیل دهد. رجوع به صور فلکی شود.