مجزورلغتنامه دهخدامجزور. [ م َ ] (ع ص ) شتر یا گوسپند کشته شده . مجزورة. (ناظم الاطباء). شتر کشته شده . (از منتهی الارب ).
مجذورلغتنامه دهخدامجذور. [ م َ ] (ع ص ) حاصل ضرب جذر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حاصل ضرب عددی در خودش . (از اقرب الموارد). در اصطلاح حساب ، مضروبی که به ضرب حاصل آید ، مثلاً
مجذورفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهحاصل یک بار ضرب کردن یک عدد در خودش: ۲۲ یا مجذور ۲ برابر است با ۴=۲*۲.
مأزوراتلغتنامه دهخدامأزورات . [ م َءْ ] (ع ص ، اِ) این کلمه که در حدیث «ارجعن مأجورات غیر مأزورات » آمده ، ج ِ موزورة مؤنث موزور است و به مناسبت مأجورات ، مأزورات گفته اند و
مجبوراًلغتنامه دهخدامجبوراً. [ م َ رَن ْ ] (ع ق ) بطور اجبارو لزوم و ضرورت و از روی بیچارگی . (ناظم الاطباء).
مجاورفرهنگ مترادف و متضاد۱. جار، قریب، کنار، مشرف، همجوار، همدیوار، همسایه، همکوچه ۲. مقیم حرم، معتکف، مقیم ۳. ساکن
جزورلغتنامه دهخداجزور. [ ج َ ] (ع ص ، اِ) شتر کشتنی ومؤنث و مذکر در آن یکسان است یا خاص ناقه ٔ مجزوره است . و لفظ آن مؤنث است هرچند مقصود مذکر باشد. تقول : هذه الجزور. (از منت
مأزوراتلغتنامه دهخدامأزورات . [ م َءْ ] (ع ص ، اِ) این کلمه که در حدیث «ارجعن مأجورات غیر مأزورات » آمده ، ج ِ موزورة مؤنث موزور است و به مناسبت مأجورات ، مأزورات گفته اند و
مجبوراًلغتنامه دهخدامجبوراً. [ م َ رَن ْ ] (ع ق ) بطور اجبارو لزوم و ضرورت و از روی بیچارگی . (ناظم الاطباء).