مجد خوافیلغتنامه دهخدامجد خوافی . [ م َ دِ خوا / خا ] (اِخ ) در نظم و نثر پارسی استاد بود و علاوه بر مجموعه ٔ اشعار ترجمه ٔ منظومی از جواهراللغة زمخشری و کتاب دیگری به نام کنزالحکمه
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م َ ] (ع اِمص ) بزرگی و بزرگواری و جوانمردی و ابن السکیت گوید شرف و مجد؛ در پدران است و گویند: رجل شریف ماجد، یعنی مردی که پدران او در شرف متقدمند و حسب
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م َ ] (ع مص ) به بزرگواری غلبه کردن . (المصادر زوزنی ). کسی را غلبه کردن به شرف . (تاج المصادر بیهقی ). چیره شدن بر کسی در مجد و بزرگی . (آنندراج ) (از م
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م ُ ج ِدد ] (ع ص ) کوشش کننده در کار. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از غیاث ). کوشنده . کوشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در قمع اهل
سیخهلغتنامه دهخداسیخه . [ خ َ / خ ِ ] (اِ) سیخک . سیخ : جست دلال چست بر پشتش کرد جنبان به سیخه و مشتش . مجد خوافی .رجوع به سیخ شود.
دلاللغتنامه دهخدادلال . [ دَل ْ لا ] (ع ص ، اِ) واسطه بین فروشنده و خریدار. (از اقرب الموارد). فراهم آرنده ٔ بایع و مشتری . (منتهی الارب ). واسطه و میانجی عموماً و میانجی معاملا
ذوقلغتنامه دهخداذوق . [ ذَ ] (ع مص ) چشیدن . (تاج المصادربیهقی ) (زوزنی ) (دهار) (دستور اللغه ٔ ادیب نطنزی ). ذَواق . مذاق . مذاقة. چاشنی گرفتن . || آزمودن مزه ٔ چیزی . امتحان
لاشه خرلغتنامه دهخدالاشه خر. [ ش َ / ش ِ خ َ ] (اِ مرکب ) خر ضعیف و سست بنیه و نزار. رجوع به لاشه شود : وین لاشه خر ضعیف بدره رااندر دُم رفته کاروان بندم . مسعودسعد.چون براقی نداری