مجبرلغتنامه دهخدامجبر. [ م ُ ج َب ْ ب ِ ] (ع ص ) شکسته بند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شکسته بند. آروبند. استخوان بند. رَدّاد. آنکه جبر کسر کند. آن که جبیره کند ا
مجبرلغتنامه دهخدامجبر. [ م ُ ب َ ] (ع ص ) به ستم برکاری داشته شده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مجبور و جبر کرده شده . (ناظم الاطباء).
مجبرلغتنامه دهخدامجبر. [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) به ستم بر کاری وادارنده کسی را. (از منتهی الارب ). اجبار کننده و ظلم کننده . (ناظم الاطباء).
مجبرهلغتنامه دهخدامجبره . [ م ُ ج َب ْ ب ِ رَ ] (اِخ ) پیروان مذهبی از مذاهب اسلامی و صاحب بیان الادیان گوید ایشان شش فرقه اند: جهمیه ، افطحیه ، نجاریه ، ضراریه ، صفاتیه ، نواصبه
مجبریلغتنامه دهخدامجبری . [ م ُ ج َب ْ ب ِ ] (حامص ) عمل مجبر. شکسته بندی : طلیها و داروها که اندر مجبری بکار آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). داروها که اندر مجبری بکار آید بعضی آن اس
مجبریلغتنامه دهخدامجبری . [ م ُ ج َب ْ ب ِ ] (حامص ) عمل مجبر. شکسته بندی : طلیها و داروها که اندر مجبری بکار آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). داروها که اندر مجبری بکار آید بعضی آن اس
مجبرهلغتنامه دهخدامجبره . [ م ُ ج َب ْ ب ِ رَ ] (اِخ ) پیروان مذهبی از مذاهب اسلامی و صاحب بیان الادیان گوید ایشان شش فرقه اند: جهمیه ، افطحیه ، نجاریه ، ضراریه ، صفاتیه ، نواصبه
جبریهفرهنگ انتشارات معین(جَ یَ) [ ع . ] (اِ.) مجبره : نام یکی از فرقه های اسلام که انسان را صاحب اختیار در اعمال خودش نمی داند و همة اعمال را به ارادة خداوند نسبت می دهد.
ردادلغتنامه دهخدارداد. [ رَدْ دا ] (ع ص ) اسم مجبری است نسبت داده میشود بر آن و هرمجبری را «رداد» گویند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد). آنکه استخوان از جای بشده را
جهمیةلغتنامه دهخداجهمیة. [ ج َ می ی َ ] (اِخ ) یکی از شش فرقه ٔ مجبره . (بیان الادیان ). فرقه ایست منسوب به جهم بن صفوان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). جهمیة، پیروان جهم بن صفو