متکثرلغتنامه دهخدامتکثر. [ م ُ ت َ ک َث ْ ث ِ ] (ع ص ) افزوده ومتزاید. (ناظم الاطباء). بسیار. (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد) : پس اگر چنین نیست ، و هر صفتی را بذات خویش معنی
متکسرلغتنامه دهخدامتکسر. [ م ُ ت َ ک َس ْ س ِ ] (ع ص ) شکننده و شکسته شونده . (آنندراج ) (غیاث ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکسته شده . (ناظم الاطباء). رجوع به تکسر شود
متکثرةلغتنامه دهخدامتکثرة. [ م ُ ت َ ک َث ْ ث ِ رَ ] (ع ص ) مؤنث متکثر. بسیار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
متأثرلغتنامه دهخدامتأثر. [ م ُ ت َ ءَث ْ ث ِ ] (ع ص )پذیرنده اثر چیزی را. (آنندراج ). پذیرفته شده از اثر چیزی و اثر کرده شده . (ناظم الاطباء). || مأخوذ از تازی ؛ متألم و غمگین
مُتَکَبِّرٍفرهنگ واژگان قرآنمتکبر آن کسي است که با جامه کبريائي خود را بنماياند ( كبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ كس است و مبالغه در کبر را ميرساند و در عظمتهاي غير
مُتَکَبِّرفرهنگ واژگان قرآنکسي که با جامه کبريائي خود را بنماياند - آنكه خود را برتر از ديگران بداند (اين صفت تنها در مورد خداوند صفت نيکويي است چون جامه بزرگي تنها برازنده اوست)
مُتَکَبِّرِينَفرهنگ واژگان قرآنکساني که با جامه کبريائي خود را بنمايانند - آنانكه خود را برتر از ديگران بداند (صفت متكبر تنها در مورد خداوند صفت نيکويي است چون جامه بزرگي تنها برازنده اوست)
متکثرةلغتنامه دهخدامتکثرة. [ م ُ ت َ ک َث ْ ث ِ رَ ] (ع ص ) مؤنث متکثر. بسیار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
واحد بالترکیبلغتنامه دهخداواحد بالترکیب . [ ح ِ دِ بِت ْ ت َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عبارت از امری است که متکثر بالفعل باشدو آن را واحد بالاجتماع نیز گویند و بدیهی است که وحدت آنها هما
فاعل خاصلغتنامه دهخدافاعل خاص . [ ع ِ ل ِ خاص ص ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) فاعلی است که منشاء صدور فعل واحد بر وتیره ٔ واحد باشد. در مقابل فاعل عام که منشاء صدور افعال متکثره است ، و
فانی دهدارلغتنامه دهخدافانی دهدار. [ ی ِ دِ ] (اِخ ) خواجه محمدبن محمود دهدار. از فضلا و علمای روزگار. رسالات و تصنیفات و شروح متعدده و متکثره دارد. حواشی محققانه نیز بر بعض کتب و خطب
متجزیلغتنامه دهخدامتجزی . [ م ُ ت َ ج َزْ زی ] (ع ص ) (از «ج زء») پاره پاره گردیده . (آنندراج ). جزٔجزٔشده . (ناظم الاطباء). || پاره پاره گردنده . (فرهنگ فارسی معین ). || تجزیه ش