متومقلغتنامه دهخدامتومق . [ م ُ ت َ وَم ْ م ِ ](ع ص ) به دوستی پذیرفته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . و رجوع به تومق شود.
متوقف شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ایستادن، از حرکت باز ماندن، پارک شدن، راکد ماندن ۲. تعطیل شدن ۳. دچار وقفه شدن