متوزلغتنامه دهخدامتوز. [ م ُ ت َوْ وَ ] (ع ص ) به توز، یعنی کا«؟» خدنگ گرفته . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). به توز پوشیده . و رجوع به توز شود.
متوزرلغتنامه دهخدامتوزر. [ م ُت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) وزیر شونده و وزیری نماینده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). وزیر شده ووزیری نموده . (ناظم الاطباء). و رجوع به توز
متوزعلغتنامه دهخدامتوزع . [ م ُ ت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) پراکنده و پریشان . (غیاث ) (آنندراج ) : خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد. (المضاف الی بدا
متوزملغتنامه دهخدامتوزم . [ م ُ ت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) نیک سپرنده به پای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیطالمحیط) (از اقرب الموارد). نیک به پای سپرنده . (ناظم الاطباء).
متوزیلغتنامه دهخدامتوزی ٔ. [ م ُ ت َ وَزْ زِءْ ] (ع ص ) مشک پر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به توزؤ شود.
متوزرلغتنامه دهخدامتوزر. [ م ُت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) وزیر شونده و وزیری نماینده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). وزیر شده ووزیری نموده . (ناظم الاطباء). و رجوع به توز
متوزعلغتنامه دهخدامتوزع . [ م ُ ت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) پراکنده و پریشان . (غیاث ) (آنندراج ) : خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد. (المضاف الی بدا
متوزملغتنامه دهخدامتوزم . [ م ُ ت َ وَزْ زِ ] (ع ص ) نیک سپرنده به پای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیطالمحیط) (از اقرب الموارد). نیک به پای سپرنده . (ناظم الاطباء).
متوزیلغتنامه دهخدامتوزی ٔ. [ م ُ ت َ وَزْ زِءْ ] (ع ص ) مشک پر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به توزؤ شود.
کین توختنلغتنامه دهخداکین توختن . [ تو ت َ ] (مص مرکب ) انتقام کشیدن . (فرهنگ فارسی معین ). انتقامجویی کردن : نخواهی دبیری تو آموختن ز دشمن نخواهی تو کین توختن . فردوسی .متوز کین ، ع