متوجعلغتنامه دهخدامتوجع. [ م ُ ت َ وَج ْ ج ِ ] (ع ص ) دردمند و رنجور. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) : پادشاه از استماع این مقدمات متوجع و متألم شد. (سندبادنامه ص 2
متوجه شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. فهمیدن، درک کردن، آگاه گشتن، ملتفت شدن ۲. رو کردن، روی آوردن، رو نهادن ۳. پرداختن ۴. عطف شدن، برگشتن
متوجه کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. آگاه کردن، فهماندن، هشیار ساختن، حالی کردن، متوجه ساختن ۲. متمرکز ساختن، معطوف کردن، معطوف ساختن
درد گرفتنلغتنامه دهخدادرد گرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ] (مص مرکب ) متوجع شدن : شکمش درد گرفت و بس ثفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).گفت بخوردم کرم درد گرفتم شکم سر بکشیدم دو
آنهلغتنامه دهخداآنه . [ آن ْ ن َ ] (ع ص ) زن ناله کننده . مُتاعَمه . متوجّعه . || (اِ) بکنایه ، گوسفند ماده . || کنیز.
متألملغتنامه دهخدامتألم . [ م ُ ت َ ءَل ْ ل ِ ] (ع ص ) دردناک و دردمند. (آنندراج ). دردمند و دردناک . (غیاث ). دردیافته . (ناظم الاطباء). مأخوذ از تازی ، غمناک و دردمند و آزرده