متنفذلغتنامه دهخدامتنفذ. [ م ُ ت َ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) گذشته و نفوذ کرده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به تنفذ شود. || آن که بر دیگران تسلط و نفوذ دارد. صاحب نفوذ. ج ،
متنفضلغتنامه دهخدامتنفض . [ م ُ ت َ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) آن که بیندجای را تا بشناسد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که می نگرد جایی را تا بشناسد هر چه در وی ب
متنفظلغتنامه دهخدامتنفظ. [ م ُ ت َ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) خشمگین و غضب آلود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). || آبله کرده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
منفذدیکشنری عربی به فارسیمجري , مامور اجرا , وصي , قيم , مزغل ساختن , سوراخ ديده باني ايجاد کردن , مزغل , سوراخ سنگر , سوراخ ديدباني , راه گريز , مفر , روزنه
قاضی تفلیسیلغتنامه دهخداقاضی تفلیسی .[ ی ِ ت ِ ] (اِخ ) یکی از بزرگان و متنفذان است که درزمان حکومت محمدبن کیا بزرگ امید به سال 533 هَ . ق . به دست ابراهیم دامغانی که از پیروان حسن صبا
تبر اخشیدیلغتنامه دهخداتبر اخشیدی . [ ت ِ اِ ] (اِخ ) یکی از امراء متنفذ سلسله ٔ اِخشیدان که در زمان «کافور» بوده است ، با ممالیک کافوری مقابله کرد و مغلوب شد و گریخت و بعد گرفتار شد