متمولفرهنگ مترادف و متضاداعتباردار، توانگر، ثروتمند، چیزدار، دارا، دولتمند، غنی، مالدار، متعین، متمکن، مستغنی، معتبر ≠ فقیر
متموللغتنامه دهخدامتمول . [ م ُ ت َ م َوْ وِ ] (ع ص ) بسیارمال . (آنندراج ) (ربنجنی ). مالدار و بسیارمال و توانگر. (ناظم الاطباء). چیزدار. دارا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آنج
مطموللغتنامه دهخدامطمول . [ م َ ] (ع ص ) نان فراخ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نان پهن شده با مطملة. (از اقرب الموارد). و رجوع به مطملة شود. || تیر آلوده به خون . (منتهی الار
مأموللغتنامه دهخدامأمول . [ م َءْ ] (ع ص ) امیدداشته شده . (ناظم الاطباء) : مأمول و مرجو از کرم بزرگان و اصحاب فضل و کمال ... (تاریخ قم ص 3). || متوقع و امیدوار و آرزومند و منت
متأوللغتنامه دهخدامتأول . [ م ُ ت َ ءَوْوِ ] (ع ص ) بیان کننده ٔ چیزی که کلام بدان بازمی گردد. (آنندراج ). تأویل کننده و مفسر. (ناظم الاطباء).
چیزدارلغتنامه دهخداچیزدار. (نف مرکب ) متمول . غنی . مالدار. توانگر. (یادداشت مؤلف ). ثروتمند. ملی . دارا.
بایسارلغتنامه دهخدابایسار. [ ی َ ] (ص مرکب ) متمول . ثروتمند : رعیت از تو چو بایسار شوداز برای تو جان سپار شودچون نیابد یسار بگریزدبا عدوی تو بر بیامیزد. سنائی .و رجوع به یسار شود