متمننلغتنامه دهخدامتمنن . [ م ُ ت َ م َن ْ ن ِ ] (ع ص ) سست و مانده نماینده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ناتوان و سست . و رجوع به تمنن شود. || سست کننده و دارای
متأننلغتنامه دهخدامتأنن . [ م ُ ت َ ءَن ْ ن ِ ] (ع ص ) خشنود کننده . (آنندراج ). آن که هر کسی را راضی می سازد. || خوش آیند و پسندیده و مطبوع . || کسی که کوشش می کند و آرزو می نم
متمدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. شهرنشین، شهری، تمدندار، صاحب تمدن ≠ وحشی ۲. پیشرفته ۳. بافرهنگ، مبادی آداب ≠ بادیهنشین
متمدن شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بافرهنگ شدن، فرهیخته شدن ۲. پیشرفتهشدن ۳. مبادی آداب شدن ۴. شهرنشین شدن
متمدن کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. فرهیخته کردن، با فرهنگ کردن ۲. تربیت کردن، مبادی آداب کردن ۳. شهرنشین کردن
متمکنفرهنگ مترادف و متضاد۱. توانگر، ثروتمند، دولتمند، غنی، متمول ≠ مفلس، ندار ۲. ثابت، جایگزین، جایگیر، مقیم ۳. دارایامکان، توانا، قادر
متأننلغتنامه دهخدامتأنن . [ م ُ ت َ ءَن ْ ن ِ ] (ع ص ) خشنود کننده . (آنندراج ). آن که هر کسی را راضی می سازد. || خوش آیند و پسندیده و مطبوع . || کسی که کوشش می کند و آرزو می نم