متمرلغتنامه دهخدامتمر. [ م ُ ت َم ْ م ِ ] (ع ص ) رطب که بحد خرما رسد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رطب خرما شده . (ناظم الاطباء). رجوع به تتمیر شود. || خرمابن
متمرلغتنامه دهخدامتمر. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) خداوند بسیار خرما. (منتهی الارب ) (آنندراج ). خداوند خرمای بسیار. (از ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مطمرلغتنامه دهخدامطمر. [ م ِ م َ ] (ع اِ) رشته ٔ دراز که بدان اندازه کنند. (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زیج . بناء. ریسمان کار. (یادداشت به خط مرحو
مطمرلغتنامه دهخدامطمر. [ م ُ طَم ْ م َ ] (ع ص ) متاع مطمر؛ برهم نشانده و فراهم آمده . تقول المال عنده مطمر و الخیر بین یدیه مصبر. (از اقرب الموارد).
متمرد شدنفرهنگ مترادف و متضادتمرد کردن، نافرمان شدن، سرکشی کردن، عصیانگر شدن، عصیان ورزیدن، یاغ شدن، گردنکشی کردن
orientدیکشنری انگلیسی به فارسیمتمرکز، شرق، خاور، بطرف خاور رفتن، بجهت معینی راهنمایی کردن، جهت یابی کردن، میزان کردن