متقارنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. اتفاقافتاده در یک زمان؛ مصادف.۲. (ریاضی) ویژگی دو شکل دارای تقارن نسبت به هم.
متقارنلغتنامه دهخدامتقارن . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) پیوسته شده و متحد گشته به یکدیگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قرین شونده با هم . یار و یاور. ج ، متقارنین . (فرهنگ فارسی مع
متقارنفلجیdiplegia, bilateral paralysisواژههای مصوب فرهنگستاننوعی فلج که در دو سوی بدن به شکل متقارن دیده میشود