متقاربفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نزدیکبههم.۲. (ادبی) در عروض، از بحور شعر که از تکرار سه یا چهاربار فعولن حاصل میشود.
متقاربلغتنامه دهخدامتقارب . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) با یکدیگر نزدیک گردنده . (آنندراج ). نزدیک و نزدیک به یکدیگر. (ناظم الاطباء).فرهنگستان ایران «همرس » را بجای این کلمه پذیرفته است
متقاربفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت متقارب، همگرا، تانژانت، تانژانتمانند، هرمشکل مماس، مجانب، نزدیکشونده کانونی
متقارب شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ل] متقارب شدن، متمرکز شدن راه کسیرا قطع کردن تمرکز کردن، باریک شدن، باریک بودن رسیدن، احاطه کردن برخورد کردن
متقاربهلغتنامه دهخدامتقاربه . [ م ُ ت َ رِ ب َ ] (ع ص ) مؤنث متقارب : و ازمنه ٔ متفاوته و متناسبه و حرکات متقاربه و متباعده و مراتب اوتار و مدارج و تراکیب اوزان و الحان نشان کرد.
حرف متقاربلغتنامه دهخداحرف متقارب . [ ح َ ف ِ م ُ ت َ رِ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به حروف متقاربه شود.
حروف متقاربهلغتنامه دهخداحروف متقاربه . [ ح ُ ف ِ م ُ ت َ رِ ب َ / ب ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) دو حرف که از دو مخرج نزدیک بهم باشند، چون «د. س . ش . ض ». (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
متقابلاًلغتنامه دهخدامتقابلاً.[ م ُ ت َ ب ِ لَن ْ ] (ع ق ) در مقابل . در برابر: ما هم متقابلاً بشما تبریک میگوئیم . (فرهنگ فارسی معین ).
متقارب شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ل] متقارب شدن، متمرکز شدن راه کسیرا قطع کردن تمرکز کردن، باریک شدن، باریک بودن رسیدن، احاطه کردن برخورد کردن
متقاربهلغتنامه دهخدامتقاربه . [ م ُ ت َ رِ ب َ ] (ع ص ) مؤنث متقارب : و ازمنه ٔ متفاوته و متناسبه و حرکات متقاربه و متباعده و مراتب اوتار و مدارج و تراکیب اوزان و الحان نشان کرد.
حرف متقاربلغتنامه دهخداحرف متقارب . [ ح َ ف ِ م ُ ت َ رِ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به حروف متقاربه شود.