متفطنلغتنامه دهخدامتفطن . [ م ُ ت َ ف َطْ طِ ] (ع ص ) زیرک و باتدبیر و با اندیشه و فکر. (ناظم الاطباء).
متفطنفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ فَ طِّ) [ ع . ] (اِفا.) کسی که امور را به زیرکی و هوش دریابد؛ زیرک و باهوش ؛ ج . متفطنین .
تیزهوشفرهنگ مترادف و متضادتندهوش، تیزرای، زیرک، سریعالانتقال، عاقل، متفطن، متیقظ، هوشمند، هوشیار ≠ کندهوش
هوشیارفرهنگ مترادف و متضادآگاه، بافراست، باهوش، باهوش، باهوش، بخرد، بیدار، بیداردل، تندذهن، تیزطبع، تیزهوش، خردمند، دوراندیش، زیرک، عاقل، فهیم، متفطن، متنبه، ناخفته، نبیه، هوشمند ≠ غافل
ابوریحانلغتنامه دهخداابوریحان . [ اَ رَ ] (اِخ ) بیرونی . محمدبن احمد خوارزمی بیرونی . از اجله ٔ مهندسین و بزرگان علوم ریاضی . او یکی از نوادر دُهاةِ اعصار و نمونه ٔ کامل ذکاء و فطن
متبطنلغتنامه دهخدامتبطن . [ م ُ ت َ ب َطْ طِ ] (ع ص ) ستور گردنده در چراگاه . (آنندراج ). ستور چراکننده . || درون و اندرون و درونی . (ناظم الاطباء). || آن که کسی را در زیر خود می
متفنکةلغتنامه دهخدامتفنکة. [ م ُ ت َ ف َن ْ ن ِ ک َ ] (ع ص ) زن گول . (منتهی الارب ).زن گول و احمق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).