متغلبلغتنامه دهخدامتغلب . [ م ُ ت َ غ َل ْ ل ِ ](ع ص ) به چیرگی تمام دست یابنده بر چیزی . (آنندراج )(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مستولی و زبردست و قادر. (ناظم الاطباء) :
متقلبدیکشنری فارسی به انگلیسیbilker, cheater, crooked, deceitful, dirty, dishonest, scheming, sharper, unfaithful
متقلبلغتنامه دهخدامتقلب . [ م ُ ت َ ق َل ْ ل ِ ] (ع ص ) برگردنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). بازگشته . (ناظم الاطباء). || بی ثبات و دیگرگون شونده : اهالی آن
متقلبفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نحوۀ ارتباط د، غاصب، رباینده، چاخان، هوچی، شارلاتان، عضو حزب باد، آدم پستفطرت [صورت صفتی:] متظاهر، شرور، فاسد
متقلبفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ قَ لِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - دگرگون کنندة هرچیزی . 2 - مردم نادرست و دغل .
متألبلغتنامه دهخدامتألب . [ م ُ ت َ ءَل ْل ِ ] (ع ص ) گردآمده و جمع شده . (آنندراج ). فراهم شده و گردآمده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تألب شود.
جهاد کردنلغتنامه دهخداجهاد کردن . [ ج ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کارزارکردن در راه حق : متغلبان را... خارجی باید گفت با ایشان جهاد باید کرد. (تاریخ بیهقی ص 93).
بطاقت رسیدنلغتنامه دهخدابطاقت رسیدن . [ ب ِ ق َ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بجان رسیدن : و متغلبان دست درازی از حد ببردند و بطاقت رسیدیم . (ابن بلخی ).
چیرهفرهنگ مترادف و متضادپیروز، غالب، چیر، فاتح، فایق، قاهر، متسلط، متغلب، مستولی، مسلط، منتصر ≠ مقهور