متعینفرهنگ مترادف و متضاد۱. توانگر، ثروتمند، دولتمند، غنی، متشخص، متمول ۲. اعیان ۳. متنفذ، بانفوذ ۴. برجسته، ممتاز ۵. ظاهر، آشکار ۶. محقق، ثابت
متعینلغتنامه دهخدامتعین . [ م ُ ت َ ع َی ْ ی ِ ] (ع ص )لازم شونده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : به کبرسن و استکمال آلت پادشاهی و استعداد سمت سروری ممتاز بود
متعینفرهنگ انتشارات معین(مِ تَ عَ یِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - دارای ثروت یا مقام اجتماعی برجسته . 2 - ظاهر، آشکار. 3 - محقق ، ثابت .
متعینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنکه از طبقۀ اجتماعی بالایی برخوردار باشد؛ از طبقۀ اعیان.۲. (صفت) [قدیمی] سرآمد؛ برجسته.۳. [قدیمی] مقرر؛ محقق.
متعینهلغتنامه دهخدامتعینه . [ م ُ ت َ ع َی ْ ی ِ ن َ ] (ع ص ) مؤنث متعین . رجوع به متعین و تعین شود.
معین الدولهلغتنامه دهخدامعین الدوله . [ م ُ نُدْ دَ / دُو ل َ ] (اِخ ) سقمان اول . اولین تن از امرای ارتقیه کیفا (494-498 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 149).
معین الدینلغتنامه دهخدامعین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) ابن الوزیر فخرالدین از وزرای سلسله ٔ سلجوقی است و در اوایل وزارت او دولت آل سلجوق منقرض شد و سلطان تکش خوارزمشاه برسلطان طغر
معین الدینلغتنامه دهخدامعین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) رجوع به احمدبن ابی الخیر زرکوب و شدالأزار ص 4 و 317 شود.
متعینهلغتنامه دهخدامتعینه . [ م ُ ت َ ع َی ْ ی ِ ن َ ] (ع ص ) مؤنث متعین . رجوع به متعین و تعین شود.
حافظ شربتیلغتنامه دهخداحافظ شربتی . [ ف ِ ظِ ش َ ب َ ] (اِخ ) از مردم متعین خراسان است . او در خوش طبعی فرید زمان و یگانه ٔ دوران بود. بسیار متواضع و مؤدب و نیکومشرب ، در زمان سلطان
عبدالجمیللغتنامه دهخداعبدالجمیل . [ ع َ دُل ْج َ ] (اِخ ) در سلک دانشمندان متعین انتظام داشت . و چند گاه در دارالسیاده ٔ سلطانی بقلم دانش نقش افاده بر صحیفه ٔ خاطر طلبه مینگاشت وی به
حافظ حلوائیلغتنامه دهخداحافظ حلوائی . [ ف ِ ظِ ح َل ْ ] (اِخ ) بروزگار دولت خاقان کبیر شاهرخ سلطان حافظ یکی از شعرای متعین بود و سخن او شهرتی داشت و این غزل او راست :ای بدو چشم تو نظرب
متغیر پنهانhidden variableواژههای مصوب فرهنگستانهر پارامتر فرضی آزاد دسترسناپذیری که با وارد کردن آنها در نظریۀ کوانتومی ماهیت غیرتعینی این نظریه متعین میشود