متعبدلغتنامه دهخدامتعبد. [ م ُ ت َ ع َب ْ ب ِ ] (ع ص ) عبادت کننده و بسیار عبادت کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). پارسا و بسیار متدین و دیندار. (نا
متعبداتلغتنامه دهخدامتعبدات . [ م ُ ت َ ع َب ْ ب َ ] (ع اِ) اعمال و قربانیهائی که در ایام حج در مکه ٔ معظمه بجای آورند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
متعبداتلغتنامه دهخدامتعبدات . [ م ُ ت َ ع َب ْ ب َ ] (ع اِ) اعمال و قربانیهائی که در ایام حج در مکه ٔ معظمه بجای آورند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مزگتیلغتنامه دهخدامزگتی . [ م َ گ ِ ] (ص نسبی ) متعبد. مسلم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : سخن دوزخی را بهشتی کندسخن مزگتی را کنشتی کند. اسدی (لغت نامه ٔ چ اقبال ص 51).راهی است
باهیةلغتنامه دهخداباهیة. [ ی َ ] (اِخ ) نام زنی از متعبدات به روایت روض الریاحین . ولی نام این زن در شدالازار راهبة آمده است . و رجوع به شدالازار ص 34 شود.
پوریتنلغتنامه دهخداپوریتن . [ ت َ ] (اِخ ) قومی از مسیحیان که بظاهر انجیل عمل کنند و متعصب و متعبد باشند و آنگاه که خاندان استوارت بتعذیب و شکنجه ٔ آنان پرداختند بسیاری از ایشان ب
پرستنده مردلغتنامه دهخداپرستنده مرد. [ پ َ رَ ت َ دَ / دِ م َ ] (اِ مرکب ) عابد. زاهد. متعبد : پرستنده مرد اندرآمد ز کوه شدند اندر آن آگهی همگروه . فردوسی .ز لهراسپ شاه آن پرستنده مردک