متشکلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شکلگرفته؛ تشکیلشده.۲. [قدیمی] آنچه به شکل و صورت مخصوص درآمده باشد؛ شکلپذیر.
متشکللغتنامه دهخدامتشکل . [ م ُ ت َ ش َک ْ ک َ ] (ع ص ) انگور به پختن در آمده و رسیده شده بعض آن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). انگور نیم رسیده . (ناظم الاطباء
متشکللغتنامه دهخدامتشکل . [ م ُ ت َ ش َک ْ ک ِ ] (ع ص ) صورت گیرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشکل شود.
توتلواژهنامه آزادمتشکل از دو کلمه فارسی وعربی است تو به معنی فارسی یعنی داخل ودرون وتل عربی به معنی بلندی بر بلندای؛ درون بلندی؛ واژۀ ساخته شده از تو (درون) و تل (بلندی). نام ر