متشاکیلغتنامه دهخدامتشاکی . [ م ُت َ ] (ع ص ) همدیگر را گله کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشاکی شود.
متکأکیلغتنامه دهخدامتکأکی ٔ. [ م ُ ت َ ک َءْ ک ِءْ ] (ع ص ) (از «ک ء ک ءْ») مرد پستک . (منتهی الارب ). کوتاه و قصیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مُتَشَاکِسُونَفرهنگ واژگان قرآنافرادي که از بد خلقي هميشه با هم مشاجره داشته باشند (ازکلمه شکس - به فتح حرف اول و کسر حرف دوم - به معناي شخص بد اخلاق است .)
دادخواندهلغتنامه دهخدادادخوانده . [ خوا / خا دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از دادخواندن . || در اصطلاح دادگستری ، مدعی علیه . متشاکی . معروض .
متکأکیلغتنامه دهخدامتکأکی ٔ. [ م ُ ت َ ک َءْ ک ِءْ ] (ع ص ) (از «ک ء ک ءْ») مرد پستک . (منتهی الارب ). کوتاه و قصیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
متباکیلغتنامه دهخدامتباکی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) گریه ٔ دروغ نماینده . (آنندراج ). کسی که خود را وامی دارد و یا واداشته می شود به ریختن اشک و آن که به حیله و مکرگریه می کند. (ناظم ا
متداکیلغتنامه دهخدامتداکی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) گردآینده . || زحمت دهنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || راننده . (ناظم الاطباء).