مترشحلغتنامه دهخدامترشح . [ م ُ ت َ رَش ْ ش ِ ] (ع ص )تراونده . (آنندراج ) (غیاث ). ترشح کننده . تراونده ٔ چیزی از چیزی : شیری بود پرهیزگار... باطنی مترشح از خصایص حلم و کم آزاری
مترشحفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ترشحکننده؛ تراوشکننده؛ تراونده.۲. [قدیمی] پرورشیافته و شایسته برای کاری.
غدد مترشحلغتنامه دهخداغدد مترشح . [ غ ُ دَ دِ م ُ ت َ رَش ْ ش ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) غدد تراوا. غدد مترشح بر دو قسم اند: یکی مترشح خارجی که ترشحات خود را به وسیله ٔ مجرائی به خا
مرشحلغتنامه دهخدامرشح . [ م ُ رَش ْ ش ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ترشیح . رجوع به ترشیح شود. پرورنده و ادب دهنده . تربیت کننده فرزند و کودک . || در اصطلاح امروزین عرب زبانان ، نامزد
مرشحلغتنامه دهخدامرشح . [ م ُ رَش ْ ش َ ] (ع ص ) نعت مفعولی است از ترشیح . رجوع به ترشیح شود. || آراسته . (یادداشت مرحوم دهخدا). || پروریده . پرورده . (یادداشت مرحوم دهخدا).- مر
مرشحلغتنامه دهخدامرشح . [ م ُ ش ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ارشاح . رجوع به ارشاح شود. || عرق کننده و خوی کننده . (ناظم الاطباء). || شتر ماده ای که بچه ٔ وی به رفتار آید. (منته
غدد مترشحلغتنامه دهخداغدد مترشح . [ غ ُ دَ دِ م ُ ت َ رَش ْ ش ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) غدد تراوا. غدد مترشح بر دو قسم اند: یکی مترشح خارجی که ترشحات خود را به وسیله ٔ مجرائی به خا
قندرانفرهنگ انتشارات معین(قَ دَ) (اِ.) شیرابة مترشح از ساقة شنگ را گویند که بر اثر قطع ساقة گیاه ترشح می شود و در برابر هوا انجماد پیدا می کند و در ده ها زنان و دختران مانند سقز آن را م
گزانگبینفرهنگ انتشارات معین(گَ زَ گَ) (اِمر.) شکرک مترشح از بوته های گز را گزانگبین گویند. این شکرک سفت و شکننده و دارای قند و الکل های مختلف است و خواص دارویی دارد. از جمله به عنوان مسهل
endocrinesدیکشنری انگلیسی به فارسیغدد درون ریز، غده مترشحه داخلی، غدهدرونتراو، غده بدون مجرا و بداخل ترشح کننده
متناجخلغتنامه دهخدامتناجخ . [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) متلاطم و مترشح وترشح کننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تناجخ شود.