مترسکلغتنامه دهخدامترسک . [ م َ ت َ س َ ] (اِ مصغر) مترس کوچک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مترس شود. || سر خر. مزاحم . (فرهنگ فارسی معین ).
مترسکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پیکرهای شبیه انسان از جنس سنگ، چوب، یا پارچه که برای دور کردن جانوران در کشتزار برپا میکنند.۲. [مجاز] دارای ارادۀ ضعیف و بیشخصیت.
مُّتَرَاکِباًفرهنگ واژگان قرآنمتراکم - خوشه ای - روی هم چیده شده (تراکب حب انعقاد بعضي بر بالاي بعضي ديگر است ، نظير خوشه گندم که در آن دانهها روي هم قرار دارد )
متراکم شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. فشرده شدن ۲. انبوه شدن، پرپشت شدن، انباشته شدن، جمع شدن ۳. متکاثف شدن