متردملغتنامه دهخدامتردم . [ م ُ ت َ رَدْ دَ ] (ع اِ) جای درپی کردن جامه .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به تردم شود.
متردملغتنامه دهخدامتردم . [ م ُ ت َ رَدْ دِ ] (ع ص ) جامه ٔ کهنه . (منتهی الارب ). جامه ٔ کهنه و به پاره آمده . (آنندراج ). جامه ٔ کهنه و جامه ٔ درپی کرده . (ناظم الاطباء). || در
مترأملغتنامه دهخدامترأم . [ م ُ ت َ رَءْ ءِ ] (ع ص ) مهربان بسیار بارحم و مروت و شفیق و حلیم . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترؤم معنی اول شود.
متقدماًلغتنامه دهخدامتقدماً. [ م ُ ت َ ق َدْ دِ مَن ْ ] (ع ق ) هنگام پیشین و زمان سابق و از پیش . (ناظم الاطباء).
مُتَرَدِّيَةُفرهنگ واژگان قرآنحيواني که از محلي بلند چون کوه و يا لبه چاه و امثال آن سقوط کند و بميرد .
متحدمتحد شدنفرهنگ مترادف و متضادهمراهشدن، یکی شدن، متفق شدن، یگانه شدن، یکصدا شدن، همپیمان شدن، همرای شدن، همعهد گشتن
مردملغتنامه دهخدامردم . [ م ُ رَدْ دَ ] (ع ص ) ثوب مردم ؛ جامه ٔ کهنه و درپی کرده . (منتهی الارب ). ثوب مردم و مرتدم و متردم وملدم ، خلق مرقع. (متن اللغة). لباس کهنه ٔ وصله دار.
ذوالمریقبلغتنامه دهخداذوالمریقب . [ ] (اِخ ) در عقد الفرید، ذیل یوم المریقب لبنی عبس علی فزارة، آمده است : فالتقوا بذی المریقب من ارض الشربة فاقتتلوا، فکانت الشوکة فی بنی فزاره . قتل
پیوندبستلغتنامه دهخداپیوندبست . [ پ َ / پ ِ وَ ب َ ] (ن مف مرکب ) پیوندبسته . || جامه ٔ پیوندبست ؛ درپی کرده . وصله کرده . رقعه دوخته . پینه زده . مرقع، لدیم ؛ جامه ٔ پیوندبست . ثوب
سبعه ٔ معلقاتلغتنامه دهخداسبعه ٔ معلقات . [ س َ ع َ / ع ِ ی ِ م ُ ع َل ْ ل َ ] (اِخ ) نام هفت قصیده از شاعران فصیح و بلیغ عرب که از روی تفاخر بر دروازه ٔ کعبه آویخته بودند تاصادر و وارد