مترتبلغتنامه دهخدامترتب . [ م ُ ت َ رَت ْ ت ِ ] (ع ص ) بر جای ایستنده . (آنندراج ). استوار و ثابت و بر جای ایستاده . (ناظم الاطباء). || برقرار در رتبه ومحل خود. ج ، مترتبین . (فر
متأتبلغتنامه دهخدامتأتب . [ م ُ ت َ ءَت ْ ت ِ ] (ع ص ) زنی که اتب پوشد. (آنندراج ). زنی که اتب پوشیده باشد. || آن که زره پوشیده باشد. (ناظم الاطباء). || آن که چله ٔ کمان بر سینه
مرتباًلغتنامه دهخدامرتباً. [ م ُ رَت ْ ت َ بَن ْ ] (ع ق ) پیاپی . پی در پی . به ترتیب . متوالیاً. || با نظم و ترتیب . (از فرهنگ فارسی معین ).
خُبْراًفرهنگ واژگان قرآنعلم (وعلم به معني تشخيص و تميز دادن وخبرت :به معناي اين است که شخص خبره صورت علميهاي را که در ذهن دارد آنچنان بدان احاطه داشته باشد که بداند از مقدمات آن چه نتا
اصحاب اصناملغتنامه دهخدااصحاب اصنام . [ اَ ب ِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) سهروردی آرد: اگر ترتیبات حجمی در افلاک صادر از اعلاهای مترتب می بود همانا مریخ براطلاق از خورشید و هم از زه
متصرفهلغتنامه دهخدامتصرفه . [ م ُ ت َ ص َرْ رِ ف َ ] (ع ص ) مالک شده و در تصرف و در ملکیت و دارا. (ناظم الاطباء).- قوه ٔ متصرفه ؛ قوتی است مترتب در مقدم تجویف اوسط دماغ و عمل آن
شاخ بر شاخ زدنلغتنامه دهخداشاخ بر شاخ زدن . [ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) بر شاخ و برگ چیزی افزودن و فروع پی در پی بر یک اصل مترتب کردن . (مقدمه ٔ التفهیم چ جلال همائی ص قسح ) : کی باز گردند از