متخلقلغتنامه دهخدامتخلق . [ م ُ ت َ خ َل ْ ل ِ ] (ع ص ) خلق و خوی نیک آموزنده . (آنندراج ). آموزنده ٔ خوشخوی . (ناظم الاطباء). کسی که با دیگری خوشخویی کند : و ابوالحسن موسی بن اح
متألقلغتنامه دهخدامتألق . [ م ُ ت َ ءَل ْ ل ِ ] (ع ص )برق درخشان . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). برق تابان و درخشان . (ناظم الاطباء). || کسی که سر خود را بلند می کند و سرافرازی
مُتَلَقِّيَانِفرهنگ واژگان قرآندو گيرنده (کلمه تلقي و تلقن به معناي گرفتن است . و مراد از متلقيان در عبارت " إِذْ يَتَلَقَّى ﭐلْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ﭐلْيَمِينِ وَعَنِ ﭐلشِّمَالِ قَعِيدٌ " دو ف
متخلخلفرهنگ مترادف و متضاددارایخللوفرج، پرمنفذ، خللوفرجدار، سوراخسوراخ، مشبک، منفذدار ≠ متراکم، متکاثف، فشرده، پرچگالی، پرتکاثف
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [جُدْ دی ] (اِخ ) فاکهانی عمربن علی بن سالم اللخمی الاسکندری ، فقیه بوده و در علوم تفنن می کرد. مردی صالح بود و با بسیاری از اولیاء همنشینی داشت و ب
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی میکالی (امیر...) مکنی به ابونصر و نام جد او اسماعیل بود. وی از افراد خاندان آل میکال است . مترجم تاریخ یمینی آرد (ص 435 ببعد): [
سالکلغتنامه دهخداسالک .[ ل ِ ] (ع ص ، اِ) مسافر و راه رونده . (ناظم الاطباء).راه رونده . (غیاث ). رونده . (اقرب الموارد). || (اصطلاح تصوف ) به اصطلاح صوفیه طالب تقرب حق تعالی که