متحرکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای حرکت؛ حرکتکننده؛ جنبنده.۲. (ادبی) [مقابلِ ساکن] ویژگی حرفی که با مصوت ادا شود.
متحرکلغتنامه دهخدامتحرک . [ م ُ ت َ ح َرْ رِ ] (ع ص ) جنبنده . (آنندراج ). مأخوذ ازتازی ، کسی و یا چیزی که بجنبد و در حالت حرکت باشد و جنبان وحرکت کنان و جنبنده و حرکت کرده . (ن
متحرکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت رک، سیار، پویا، تکاملی، پوینده، رونده، دینامیک، پیشرو بیقرار، ناآرام، جنبنده، پُرافتوخیز، پُرجَستوخیز، مثل اسفند روی آتش، پُرجنبوجوش جوشان، گازدا
متحرکهلغتنامه دهخدامتحرکه . [ م ُ ت َ ح َرْ رِ ک َ /ک ِ ] (ع ص ) مؤنث متحرک . ج ، متحرکات : هر بیت را دو نیمه باشد که در متحرکات و سواکن بهم نزدیک باشند. (المعجم چ دانشگاه ص 27).
متحرکسازیmobilization 2واژههای مصوب فرهنگستانفرایندی که اجزای سازندۀ ارزشمند سنگ را بازتوزیع و متمرکز میکند و کانسار میسازد