متحرکدیکشنری عربی به فارسیسرزنده , باروح , جاندار , روح دادن , زندگي بخشيدن , تحريک و تشجيع کردن , جان دادن به
متحرکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای حرکت؛ حرکتکننده؛ جنبنده.۲. (ادبی) [مقابلِ ساکن] ویژگی حرفی که با مصوت ادا شود.
متحرکهلغتنامه دهخدامتحرکه . [ م ُ ت َ ح َرْ رِ ک َ /ک ِ ] (ع ص ) مؤنث متحرک . ج ، متحرکات : هر بیت را دو نیمه باشد که در متحرکات و سواکن بهم نزدیک باشند. (المعجم چ دانشگاه ص 27).
متحرکسازیmobilization 2واژههای مصوب فرهنگستانفرایندی که اجزای سازندۀ ارزشمند سنگ را بازتوزیع و متمرکز میکند و کانسار میسازد