متحد کردندیکشنری فارسی به انگلیسیally, band, confederate, conjoin, join, knit, unify, unite, weld, yoke
متحدلغتنامه دهخدامتحد. [ م ُت ْ ت َ ح ِ ] (ع ص ) (از «و ح د») یکی شده . (آنندراج ). پیوسته و متفق و موافقت کرده و متصل و یکی شده و یکی کرده . (ناظم الاطباء) : پس بدین سبب آنچ پو