متجسملغتنامه دهخدامتجسم . [ م ُ ت َ ج َس ْ س ِ ] (ع ص ) تناور. (آنندراج ). کلان و جسیم و بزرگ و تناور و برگزیده ٔ از میان قوم . (ناظم الاطباء). || آن که بر کار بهین فرا پیش رود و
متجسمفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ جَ سِّ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) جسم گیرنده . 2 - (ص .) تناور. 3 - آن که بر کاری و عملی بزرگ شود. ج . متجسمین .
اغیدلغتنامه دهخدااغید. [ اَ ی َ ] (ع ص ، اِ) گیاه نازک دوتا وکژشده از نرمی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گیاه نرم دوتاشده . (از اقرب الموارد). || جای بسیارگیاه . (
صورةدیکشنری عربی به فارسیمجسمه , تمثال , شکل , پنداره , شمايل , تصوير , پندار , تصور , خيالي , منظر , مجسم کردن , خوب شرح دادن , مجسم ساختن , نقاشي , عکس , عکس برداشتن از , عکسبرداري کر
نحةدیکشنری عربی به فارسیمجسمه سازي , پيکر تراشي , سنگتراشي کردن , عنوان روي پاکت , عنوان نوشته روي چيزي , توضيح , ادرس , نشاني روي نامه , ظهرنويسي
تمثال نصفيدیکشنری عربی به فارسیمجسمه نيم تنه , بالا تنه , سينه , انفجار , ترکيدگي , ترکيدن , خرد گشتن , ورشکست شدن , ورشکست کردن , بيچاره کردن