متجسملغتنامه دهخدامتجسم . [ م ُ ت َ ج َس ْ س ِ ] (ع ص ) تناور. (آنندراج ). کلان و جسیم و بزرگ و تناور و برگزیده ٔ از میان قوم . (ناظم الاطباء). || آن که بر کار بهین فرا پیش رود و
متجسمفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ جَ سِّ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) جسم گیرنده . 2 - (ص .) تناور. 3 - آن که بر کاری و عملی بزرگ شود. ج . متجسمین .
مُتَوَسِّمِينَفرهنگ واژگان قرآنزيركان - آنانكه از ظواهر امور به حقيقت و باطن آنها پي مي برند (کلمه توسم به معناي تفرس و منتقل شدن از ظاهر چيزي به حقيقت و باطن آنست)
اغیدلغتنامه دهخدااغید. [ اَ ی َ ] (ع ص ، اِ) گیاه نازک دوتا وکژشده از نرمی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گیاه نرم دوتاشده . (از اقرب الموارد). || جای بسیارگیاه . (