متجاهرلغتنامه دهخدامتجاهر. [ م ُ ت َ هَِ ] (ع ص ) کسی که آشکارا و بی پرده و حجاب کار می کند. (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). کسی که عمل خویش را به قصد آشکارا سازد. (فرهنگ فا
مُّتَجَاوِرَاتٌفرهنگ واژگان قرآنکنار هم (از معصومین علیهم السلام روایت شده که فرموده اند : "و في الارض قطع متجاورات " معنايش اين است که يک قطعه زمين در مجاورت قطعه ديگري است ، آن يکي حاصلخيز
متجاسرفرهنگ مترادف و متضادجسور، خودسر، بیپروا، درازدست، سرکش، طاغی، عاصی، گردنکش، متجاوز، متعدی، متمرد، معتد، نافرمان، یاغی ≠ مطیع
متجاسر شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. جسارت ورزیدن، گستاخ شدن، جسور شدن، متمرد شدن ۲. گردنکشی کردن، عاصی شدن، بیپروایی کردن
قرافصةلغتنامه دهخداقرافصة. [ ق َ ف ِ ص َ ] (ع اِ) دزدان . (منتهی الأرب )(ناظم الاطباء). دزدان متجاهر. (از اقرب الموارد).
ابوالجارودلغتنامه دهخداابوالجارود. [ اَ بُل ْ ] (اِخ ) کنیت زیادبن ابی زیاد خراسانی . امام طائفه ٔجارودیه ، از غُلات زیدیه که متجاهر به سب ّ شیخین بوده است و لقب او سُرحوب است . ابن ا
آشکارهلغتنامه دهخداآشکاره . [ ش ْ / ش ِ رَ / رِ ] (ص ، ق ، اِ)آشکار. آشکارا. پدید. هویدا. پیدا. ظاهر. معلوم : و سختی بعالم آشکاره گشت . (تاریخ سیستان ).گل عاشق شه است و چو دیدار ا
آشکارلغتنامه دهخداآشکار. [ ش ْ / ش ِ ] (ص ، ق ، اِ) (از پهلوی آشکاراک ) ظاهر. بارز. مشهود. مرئی . روشن . هویدا. پیدا. پدید. پدیدار. مکشوف . جلی . جلیه . واضح . عیان . محسوس . مقا
غیبتلغتنامه دهخداغیبت . [ ب َ ] (ع اِمص ) عیب کسی در قفای او گفتن . (غیاث اللغات ). بدگویی در غیاب کسی . غیبَة. غَیبَة. غَیبَت . رجوع به غیبة شود. جرجانی گوید: غیبت یاد کردن بدی