متبحرفرهنگ مترادف و متضاد۱. استاد، دانا، دانشمند، آگاه ۲. زبردست، کاردان، ماهر، متخصص، وارد، ورزیده ≠ ناشی
متبحرلغتنامه دهخدامتبحر. [ م ُ ت َ ب َح ْ ح ِ ] (ع ص ) بسیارعلم . (آنندراج ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). مرد بسیار با علم که در بحر علوم غور کرده و شناوری کرده باشد. (ناظم الاطباء) :
متبهرلغتنامه دهخدامتبهر. [ م ُ ت َ ب َهَْ هَِ ] (ع ص ) پر. (آنندراج ). پر و آگنده . (ناظم الاطباء). || ابر روشن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به تبهر شود. || دم فروبسته از
متبرعاًلغتنامه دهخدامتبرعاً. [ م ُ ت َ ب َرْ رِ عَن ْ ] (ع ق ) مأخوذ ازتازی ، کاری که شخص از روی اراده و میل خود از برای خدا و از جهت تحصیل ثواب و اجر اخروی می کند. (ناظم الاطباء)
قهارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. متبحر؛ حرفهای.۲. قوی.۳. (اسم، صفت) از نامهای باریتعالی.۴. [قدیمی] چیره؛ غالب.۵. (اسم، صفت) [قدیمی] انتقامگیر.
آزمودواژهنامه آزادآزْموْدَ:(azmoda) در گویش گنابادی یعنی با تجربه ، متبحر ، کارآزموده ، بلد ، حرفه ای ، اُستاد
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الحسینی . سید فاضل متبحر نسابه صاحب کتاب شجرةالاولیاء. رجوع بروضات ص 442 س 7 بآخر مانده شود.