متبادرلغتنامه دهخدامتبادر. [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) آن که پیشی گیرد و بشتابد. (آنندراج ). پیشی گیرنده . (غیاث ) (از منتهی الارب ). پیشی گیرنده و شتابنده . (ناظم الاطباء). || زودرسنده
متبادرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپیشیگیرنده. متبادر به ذهن: واردشده به ذهن؛ چیزی که ناگهان به خاطر میآید.
پیش دستلغتنامه دهخداپیش دست . [ دَ ] (ص مرکب ) سابق . (شرفنامه ). سبقت گیر. متبادر. مقدم . بادی . سابق در پیشدستی کردن و غالب شدن . (از برهان ). سابق و قوی . (انجمن آرا). سابق وغال
مندراگورلغتنامه دهخدامندراگور. [ م َ گ ُ ] (فرانسوی ، اِ) به لاتینی «مندراگوراس » . از گیاهان نواحی گرمسیر است که ریشه ٔ آن در قسمت های سفلی دارای برجستگی است و سپس دو شعبه شده و ان
مقدمفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ] مقدم، پیش، پیشین مقدم درمکان ◄ جلویی جلوتر ارجح، اولی، مهم پیشرو، متبادر، پیشیگیرنده و شتابنده پیشیگرفته مذکور، یادشده، نامبرده، مزبور، ذکرشده،