متاحلغتنامه دهخدامتاح . [ م َت ْ تا ] (ع ص ) لیل متاح ؛ شب دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فرس متاح ؛ ای مداد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسبی که گامها را فراخ گ
متاحلغتنامه دهخدامتاح . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ت ی ح ») مقدر. (منتهی الارب ). امر مقدر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). یوم متاح ، روز موت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
متعهلغتنامه دهخدامتعه . [ م ُ ع َ /ع ِ ] (از ع ، اِمص ) (از متعة عربی ) صیغه و نکاح موقتی ضد عقدی . (از ناظم الاطباء). و رجوع به متعة شود.
متعهفرهنگ انتشارات معین(مُ عِ) [ ع . متعة ] (اِ.) 1 - آن چه که از آن برخوردار شود. 2 - زنی که برای تمتع به مدت معینی صیغه شود.
متأحدلغتنامه دهخدامتأحد. [ م ُ ت َ ءَح ْ ح ِ ] (ع ص ) متحد و یکی شده و یکی کرده شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تأحد شود.
متأحدلغتنامه دهخدامتأحد. [ م ُ ت َ ءَح ْ ح ِ ] (ع ص ) متحد و یکی شده و یکی کرده شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تأحد شود.
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن خلف البهرانی . او راست در صفت شمشیر:ألقی بجانب خصره امضی من الاجل المتاح و کأنما ذرّ الهبا-ءَ علیه انفاس الرّیاح .(عقدالفرید چ محمد
متیحلغتنامه دهخدامتیح . [ م ُ ی َ ] (ع ص ) تقدیر شده و تعیین شده و اندازه شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به متاح شود.
ابوالهندیلغتنامه دهخداابوالهندی . [ اَ بُل ْ هَِ دی ی ] (اِخ ) غالب بن عبدالقدوس بن شیث بن ربعی . شاعری مطبوع است . او دولت امویّه و عباسیّه هردو را دریافت . منشاء او سیستان است . و