متاجرلغتنامه دهخدامتاجر. [ م َ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ مَتجِرَة. (اقرب الموارد). ج ِ متجر و متجرة، محلهای تجارت . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به متجرة شود. || تجارتها. (فرهنگ فارسی معین
متعجرلغتنامه دهخدامتعجر. [ م ُ ت َ ع َج ْ ج ِ ] (ع ص ) شکم که نوردگیرد از فربهی . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که از فربهی شکم وی نورد گرفته و چین دار شده
متاجرتلغتنامه دهخدامتاجرت . [ م ُ ج َ رَ ] (ع مص ) متاجرة : چنین آورده اند که در شهور سالفه و اعوام ماضیه ، سه کس از دهاة عالم و کفاة بنی آدم بر سبیل مشارکت متاجرت می کردند. (سندب
متاجرةلغتنامه دهخدامتاجرة. [ م ُ ج َ رَ ] (ع مص ) با هم بازرگانی کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). با کسی بازرگانی کردن . (تاج المصادر). با هم تجارت کردن . (غیاث ).
مأجرلغتنامه دهخدامأجر. [ م َءْ ج َ ] (ع اِ) آنچه که اجاره شود. مکان اجاره ای . ج ، مآجر. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به مآجر شود.
متأثرلغتنامه دهخدامتأثر. [ م ُ ت َ ءَث ْ ث ِ ] (ع ص )پذیرنده اثر چیزی را. (آنندراج ). پذیرفته شده از اثر چیزی و اثر کرده شده . (ناظم الاطباء). || مأخوذ از تازی ؛ متألم و غمگین
متأججلغتنامه دهخدامتأجج . [ م ُ ت َ ءَج ْ ج ِ ] (ع ص ) سوزنده . (ناظم الاطباء). || غضبناک و خشمناک . (ناظم الاطباء). و رجوع به تأجج شود.
متاجرتلغتنامه دهخدامتاجرت . [ م ُ ج َ رَ ] (ع مص ) متاجرة : چنین آورده اند که در شهور سالفه و اعوام ماضیه ، سه کس از دهاة عالم و کفاة بنی آدم بر سبیل مشارکت متاجرت می کردند. (سندب
متاجرةلغتنامه دهخدامتاجرة. [ م ُ ج َ رَ ] (ع مص ) با هم بازرگانی کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). با کسی بازرگانی کردن . (تاج المصادر). با هم تجارت کردن . (غیاث ).
کفاةلغتنامه دهخداکفاة. [ ک ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کافی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کفات : سه کس از دهات عالم و کفاة بنی آدم بر سبیل مشارکت متاجرت می کردن
متجرةلغتنامه دهخدامتجرة. [ م َ ج َ رَ ] (ع ص ، اِ) (از «ت ج ر») سوداجای ، یقال ارض متجرة. (منتهی الارب ) (از محیطالمحیط) (از معجم متن اللغة). جائی که در آن سوداگری می کنند و از آ
بازرگانیلغتنامه دهخدابازرگانی . [ زَ ] (حامص ) تجارت . سوداگری . داد و ستد. خرید و فروش . ستد و داد. معامله .(منتهی الارب ) (المنجد). رَقاحَه . مُتاجَرَه . (منتهی الارب ). تَجر. اِت