مبلوللغتنامه دهخدامبلول . [ م َ ] (ع ص ) ترکرده . (از مهذب الاسماء). تر. سرد و نمناک . (از آنندراج ). نمدار و نمناک . (ناظم الاطباء). مرطوب . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مغلولاًلغتنامه دهخدامغلولاً. [ م َ لَن ْ ] (ع ق ) غل برنهاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به حال مغلول . به وضع غل بر گردن و دست و پای افکنده :آنان را مغلولاً از زندان به پای چوب
مَغْلُولَةًفرهنگ واژگان قرآنبسته (دست به گردن بستن در عبارت "وَلَا تَجْعَلْ يَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِکَ وَلَا تَبْسُطْهَا کُلَّ ﭐلْبَسْطِ "کنایه است از خرج نکردن و خسيس بودن و خوددا
مدوفلغتنامه دهخدامدوف . [ م َ ] (ع ص ) مسک مدوف ؛ مشک سوده ٔ ترکرده شده . (منتهی الارب ). مدووف . مبلول . مسحوق . (از متن اللغة). نعت مفعولی است از دوف و دَیف . رجوع به دوف شود.
ممقوللغتنامه دهخداممقول . [ م َ ] (ع ص ) ظاهراً از قمل (ملخ ) گرفته شده ، یعنی ملخ زده : زمینهای مزرعه های ممقول برشاشه ٔ آن مبلول گردد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 41).
آغشتهلغتنامه دهخداآغشته . [ غ َ / غ ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) نرم کرده با نم و تری . ترنهاده . خیسانیده . خیس کرده . آغارده . آغاریده . فژغرده . || آلوده . مضمخ . ملطخ . ترکرده