مبدأفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ه، آبشخور، خاستگاه، محل پیدایش، منشأ، کانون، مهد، آغازگاه، اسطقس اصل، اصل و نسب، تبار، شجره نامه، منبع جوانه، رویش بذر، دانه، تخم، گهواره، آشیانه
مبدافرهنگ مترادف و متضاد۱. آغاز، اصل، خاستگاه، آغازگاه، نقطه شروع، سرچشمه، منبع، منشا ≠ مقصد ۲. خالق، آفریننده
مبدالغتنامه دهخدامبدا. [ م َ ] (ع اِ) آغاز. مبداء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چون آخرعمر این جهان آمدامروز ببایدش یکی مبدا. ناصرخسرو (دیوان ص 19).گفتم چه چیز جنبش مبدای هردوا
مبدأ همتاسازیreplication origin, origin of replication, origin 2, ori site, oriواژههای مصوب فرهنگستانتوالی خاصی از همتایه که همتاسازی دِنا از آن آغاز میشود
عهددیکشنری عربی به فارسیمبدا تاريخ , اغاز فصل جديد , عصر , دوره , عصرتاريخي , حادثه تاريخي , سلطنت , حکمراني , حکومت , حکمفرمايي , سلطنت يا حکمراني کردن , حکمفرما بودن