مباشرفرهنگ مترادف و متضادپیشکار، سرپرست، سررشتهدار، قایممقام، کارگزار، کدخدا، معاون، ناظر، نایب، نماینده، وکیل، عامل، کارپرداز
مباشردیکشنری فارسی به انگلیسیprocurator, caretaker, churchwarden, factor, guardian, lieutenant, overseer, steward
مباشرلغتنامه دهخدامباشر. [ م ُ ش ِ ] (ع ص ) اختیارکننده . (آنندراج ) (غیاث ). || به خود به کاری در شونده . (غیاث ) (آنندراج ). کسی که به خودی خود قیام در کاری کند. (ناظم الاطباء)
مباشر خطtrack foremanواژههای مصوب فرهنگستانفردی که نظارت و هدایت فعالیتهای اجرایی خط آهن را بر عهده دارد