مبادرلغتنامه دهخدامبادر. (م ُ دِ ] (ع ص ) آنکه تعجیل کند. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). || غلام به سن بلوغ رسیده . (ناظم الاطباء).
مبادرتفرهنگ مترادف و متضاد۱. اقدام ۲. پیشی، تعجیل، سبقت، شتاب ۳. پیشی گرفتن، شتاب کردن، سبقت گرفتن ۴. اقدام کردن، دستیازیدن
مبادرت کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. پیشی گرفتن، شتاب کردن، سبقت گرفتن ۲. اقدام کردن، دست یازیدن، مبادرت ورزیدن
مبادرت کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. پیشی گرفتن، شتاب کردن، سبقت گرفتن ۲. اقدام کردن، دست یازیدن، مبادرت ورزیدن
مبادرت کردنلغتنامه دهخدامبادرت کردن . [ م ُ دَ / دِ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیشی گرفتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اقدام کردن . به کاری دست زدن . و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
مبادرت نمودنلغتنامه دهخدامبادرت نمودن . [ م ُ دَ / دِ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) پیشی جستن . تعجیل کردن . اقدام کردن به کاری : از فرایض احکام جهانداری آن است که به تلافی خللها..
مبادرتلغتنامه دهخدامبادرت . [ م ُدَ رَ ] (ع مص ، اِمص ) پیشی گرفتن و شتابی کردن و دلیری نمودن . (غیاث ). پیشی و سبقت و تقدم و تعجیل و شتابی و چالاکی . مبادرة. تبادر. پیشی . سبقت .
مبادرةلغتنامه دهخدامبادرة. [ م ُ دَ رَ ] (ع مص ) پیشی گرفتن کسی را و بشتافتن سوی آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پیشی گرفتن و شتابی کردن و دلیری نمودن . (آنندراج ). بشتافتن .