مأمونلغتنامه دهخدامأمون . [ م َءْ ] (اِخ ) ابن محمد خوارزمشاه ، ابتدا والی جرجانیه (گرگانج ) بود و در سنه ٔ 385 ابوعبداﷲ خوارزمشاه صاحب کاث را مغلوب کرد و ممالک او به تصرف وی در
مأمونلغتنامه دهخدامأمون . [ م َءْ ] (اِخ ) ابن مأمون بن محمد خوارزمشاه مکنی به ابوالعباس بعد از وفات برادر خود علی بن مأمون بن محمد به حکمرانی خوارزم رسید اما تاریخ دقیق جلوس
مأمونلغتنامه دهخدامأمون . [ م َءْ ] (اِخ ) ابن هارون الرشید. وی هفتمین خلیفه از خلفای بنی عباسی است که پس از قتل برادرش امین در سال 198 هجری به خلافت رسید و در سال 218 وفات کرد.
مأمونلغتنامه دهخدامأمون . [ م َءْ ] (ع ص ) زنهارداده . || امانت دار. || معتمد علیه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : سوی خردمند گرگ نیست امین گر سوی تو گرگ نجس مأمون شد. ناصرخس
مامونلغتنامه دهخدامامون . (اِ) نوعی از پودنه ٔ کوهی باشد و آن را به عربی صعترالحمام خوانند، و صعتراگرچه با سین بی نقطه است لیکن در کتب طبی به صاد نوشته اند تا به شعیر مشتبه نشود.
مامونلغتنامه دهخدامامون . (اِخ ) دهی از دهستان جاپلق است که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و 860 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مامونلغتنامه دهخدامامون . (اِ) نوعی از پودنه ٔ کوهی باشد و آن را به عربی صعترالحمام خوانند، و صعتراگرچه با سین بی نقطه است لیکن در کتب طبی به صاد نوشته اند تا به شعیر مشتبه نشود.
مامونلغتنامه دهخدامامون . (اِخ ) دهی از دهستان جاپلق است که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و 860 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مأمونیهلغتنامه دهخدامأمونیه . [ م َءْ نی ی َ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگ و پروسعتی است در بغداد بین نهرالمعلی و باب الازج و منسوب به مأمون خلیفه است . (از معجم البلدان ).
مأمونیهلغتنامه دهخدامأمونیه . [ م َءْ نی ی َ / ی ِ ] (اِخ ) نام سلسله ای است که تابع حکومت سامانیان بودند و تا قسمتی از دوره ٔ غزنویان در خوارزم استقلالی داشتند. از ابتدای کار این