ماهرولغتنامه دهخداماهرو. (ص مرکب ) ماهروی . آنکه روی وی مانند ماه باشد. (ناظم الاطباء). ماهرخ . ماهروی . زیباروی : چرا باده نیاری ماهرویاکه بی می صبر نتوان بر قلق بر. طاهربن فضل
ماهرو، ماهروفرهنگ مترادف و متضادخوشگل، زهرهجبین، زیبا، قشنگ، ماهرخ، ماهسیما، ماهطلعت، ماهمنظر، مهجبین، مهپاره، مهرخ، مهسا، مهطلعت، مهعذار، مهلقا، مهوش ≠ زشترو
ماهرویلغتنامه دهخداماهروی . (ص مرکب ) ماهرو. ماه چهر. ماه چهره : من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد. رودکی .همه شاه چهر و همه ماهروی همه راست بالا همه راستگوی . دقیقی
ماهروییلغتنامه دهخداماهرویی . (حامص مرکب ) حالت و صفت ماهرو. ماه چهری . ماه سیمایی . زیبارویی . رجوع به ماه چهری و ماهرو شود.
شهر ماهروبانلغتنامه دهخداشهر ماهروبان . [ ش َ رِ ما ] (اِخ ) نام قریه ٔ شاه عبداﷲ در روزگارهای پیش و آن شهری بود در کنار دریای فارس بمسافت دوازده فرسخ در جانب جنوبی بهبهان و بیست و هشت
ماهرویلغتنامه دهخداماهروی . (ص مرکب ) ماهرو. ماه چهر. ماه چهره : من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد. رودکی .همه شاه چهر و همه ماهروی همه راست بالا همه راستگوی . دقیقی
ماهروییلغتنامه دهخداماهرویی . (حامص مرکب ) حالت و صفت ماهرو. ماه چهری . ماه سیمایی . زیبارویی . رجوع به ماه چهری و ماهرو شود.
شهر ماهروبانلغتنامه دهخداشهر ماهروبان . [ ش َ رِ ما ] (اِخ ) نام قریه ٔ شاه عبداﷲ در روزگارهای پیش و آن شهری بود در کنار دریای فارس بمسافت دوازده فرسخ در جانب جنوبی بهبهان و بیست و هشت
تاش ماهرویلغتنامه دهخداتاش ماهروی . [ ش ِ ] (اِخ ) سپهسالار خوارزمشاه (آلتونتاش ) از امرای غزنوی بود که در جنگ علی تکین کشته شد. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 374 و چ ادیب ص 381 شود.
تونی ماهرودیلغتنامه دهخداتونی ماهرودی .(اِخ ) شاخه ای از تیره ٔ عبدلوند هیهاوند، از طایفه ٔ چهارلنگ بختیاری . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 76).